
شمار زيادي از انديشمندان امروزي نيز غزالي را به سبب مخالفتش با فلسفه و خردستيزي گستردهاش مورد طعن و لعن قرار داده و از آن جمله به شماري از پژوهندگان نامدار چون مهدي فرشاد، مولف كتاب تاريخ علم در ايران و عبدالهادي حائري، نويسنده كتاب نخستين روياروييهاي ايرانيان با 2 رويه تمدن بورژوازي غرب، ميتوان اشاره داشت.
در حقيقت، از روزگار غزالي تا به امروز، مخالفان غزالي آنچه را بيش از همه دستاويز هجمه خويش به او و پيروانش برشمردهاند عقايد ضدفلسفي غزالي است كه بويژه در كتاب تهافتالفلاسفه او دوچندان رخ مينمايد. پرسشي كه به ذهن متبادر ميشود آن است كه چرا غزالي به دشمني با فلسفه دست يازيد و اضمحلال آن را با جديت تمام پي گرفت؟ به چه سبب او در تكاپوي آن شد تا با مدلل ساختن عقايدش در كتاب، تهافتالفلاسفه، اسباب نابودي فلسفه را فراهم آورد؟
به باور نگارنده، براي يافتن پاسخهايي مستند به برهانهاي روشن بر اين پرسشها بايد از دو سو به كنكاش و جستجو پرداخت. نخست: بازبيني اوضاعي اجتماعي، سياسي، مذهبي و فرهنگي روزگار غزالي و دوم: كندوكاو در ديگر آثار غزالي.
برابر با تاريخ، عهدي كه غزالي آن در آن ميزيست تشتت فكري و هرج و مرج عقيدتي دهشتناكي بر جامعه اسلامي حاكم بود. نابساماني روزگار بيش از اندازه بود و به باور بسياري از متدينان عامه مردم به درد صعبالعلاج بدديني و سستايماني دچار گشته بودند. گروههاي مختلف ديني به سهولت يكديگر را كافر دانسته و خارج از مسير دين اعلام ميكردند. به تعبير خود غزالي در آن برهه زماني، اشعري حنبلي را تكفير مينمود، حنبلي اشعري را واجبالقتل ميپنداشت، معتزلي اشعري را مهدورالدم ميخواند و اشعري از تكفير معتزلي سخن ميگفت.
ادامه مطلب









کاری از گروه تفسیر دیپنا:


